کاش بجای حرفهای عوام زده مثل افشاگری! و نام بردن از آدمهایی که به جلسه ارتباطی نداشتند بحث در مورد عملکرد دو طرف انجام میشد.
کاش فردوسی پور مجری سیاسی تلویزیون بود![]()
کاش ...
ولی با تمامی این نواقص 13 خرداد روز خجسته ایی بود.به قول نیچه:
"آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای،
از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم."
اول اینکه دلم گرفته آخه یه دوست خوب بعد از دو سال که تو یه اتاق با هم کار میکردیم داره از پیشه ما میره ، موفق باشی بیژن
دوم اینکه عید رفتم لبنان هم جایه قشنگیه و هم مردمان خوبی داره ولی تور ما خیلی بی برنامه بود (آژانس هفت ... ). در ضمن به هیچ وجه از طریق سوریه نرید تو زندگیم فرودگاه به داغونی و افتضاحی فرودگاه دمشق ندیده بودم. (شاید بعدا بیشتر از سفرم بنویسم)
سوم اینکه زخم فوتبال ما هم دهن باز کرده شاید بهتره بگیم واقعیت آدمهای فوتبال ما عیان شده ( نامه های مایلی کهن ، مصاحبه دایی بعد از بازی با عربستان ، اتهام تبانی ، باخت 5-1 پرسپولیس و استقلال با یک امتیاز از سه بازی آسیایی و ... .
چهارم مرسی از دعوت مونا.
تا بعد ...
نوروز
بهترین دلیل برای شادی
(هرچند شاد بودن دلیل هم نمیخواهد)
تعداد خیلی زیادی از بازیهای ما گروهی بود مثل هفت سنگ و زوو و... با اینهمه بازیهای تیمی که داشتیم الان نمیتونیم یه کار گروهی درست و حسابی انجام بدهیم. وای به حال بچه های ما که بازیهاشون کامپیوتر و play station و...و اکثرا انفرادیه
باید دید اونها چه جوری کار تیمی انجام میدن.
یکی از خیابونهای اصلی شهر کوالالامپور به خیابون توریست مشهوره وانصافا خیلی خیابون زیبائیه واز اون جاهاست که میشه تا دیر وقت توش گشت و خوشگذورند بخصوص پارسال که مسابقات اتومبیلرانی فرمول یک هم تو مالزی در حال برگزاری بود و باعث شده بود حسابی این خیابون شلوغ بشه.
یه تعدادی پسر و دختر از نژادهای مختلف ، سیاه و سفید چاق و لاغر، آسیایی و اروپایی و... سر یکی ازچار راههای این خیابون وایساده بودن و یه سری پلاکارد مقوایی دستشون بود که روش نوشته بودن
FREE HUG
و هرکسی که دوست داشت میتونست اونها رو در آغوش بگیره. من هم با اینکه منظور این جماعت شاد و پر انرژی رو نفهمیده بودم چند ثانیه ایی تو شادیشون شرکت کردم و همسر مهربان هم چند تا عکس یادگاری از من گرفت . فردا صبح وقتی از راهنمای تور که یه پسر جوون ایرونی بود پرسیدم که اونها چیکار میکردن گفت احتمال میخواستن جیب بری کنن.
تا اینکه چند روز پیش شبکه بی بی سی یه برنامه مستند علمی راجع به ماساژ و درمان از طریق ماساژ پخش کرد و گروههایی را نشون داد که بدون اینکه همدیگر را بشناسن یه جاهایی جمع میشن و بدون کوچکترین مسئله جنسی همدیگر را در آغوش میگیرن و طی اون مدتی که اونجا هستن به اصطلاح خودمون تو هم میلولن از پیر و جوون ،زشت وزیبا ،چاق و لاغر ،مرد و زن و...
اونها اعتقاد دارن که انسانها از طریق تماس بدنی غیر جنسی از هم انرژی مثبت و آرامش میگیرن.
جالب اینجا بود تهیه کننده انگلیسی این برنامه که یه خانم پرفسور انگلیسی حدود پنجاه ساله است بعد از اینکه تو این جلسه شرکت کرده بود از حس فوق العاده و آرامش زائد الوصفی که نصیبش شده بود متعجب شده بود.
بالاخره من هم متوجه شدم منظور اون دوستان از آغوش رایگان چی بود.
میخواهم انبوهی از عادات فسیل شده مان را ثبت کنم
نمیدونم از کدام شروع کنم
بهتر است از جو گیری شروع کنم تا برسد به غرور ، تعصب ، توقع ...
فعلا که تلفن اشغال استکتابهای صوتی
برای ماها که تو شهرهای بزرگ زندگی میکنیم و وقت زیادی رو تو مسیر کار یا مدرسه یا دانشگاه طی میکنیم استفاده از کتابهای صوتی میتونه خیلی مفید باشه
البته اتفاق جدیدی نیست ولی من قبلا امتحان نکرده بودم ( مرسی از حامد) ،
امتحان کنید امتحانش ضرر نداره![]()
معمولا وقتی مهمان خارجی (اغلب آلمانی و سوئدی) داریم یه مهمانی یا به اصطلاح ضیافت تو یکی از هتلهای خوب شهر یا رستورانهای مجلل برگزار میکنیم البته این قسمتش خیلی خاص نیست چون یه چیز مرسومه ولی قسمت جالبش برگزاری مراسمهای داخلیه شرکته مثلا ما سالی یکی دو بار ضیافت کله پاچه داریم وکل شرکت میریم یه کله پاچه پزی و جای شما خالی ... یا مثلا پارسال مهمانی آخر سال با حضور همه مدیران و کارشناسهای شرکت خودمون و شرکتهای همکار تو فرحزاد و روی تخت برگزار شد
امروز هم بخاطر ازدواج یکی از پرسنل کل شرکت به ضیافت دیزی خوران تو رستوران آذری میدان راه آهن (از طرف شرکت) دعوتیم جای دوستان خالی ...راستش را بخواهید تا چند وقت پیش اصلا هیچ مطلبی از براتیگان نخوانده بودم تا اینکه یه دوست قدیمی اونو بهم معرفی کرد راستش هنوز هم وقت خوندن داستانهاشو پیدا نکردم ولی از شعر هاش کلی لذت بردم حیفم اومد با دوستان قسمت نکنم
ریچارد براتیگان «لطفا این کتاب را بکارید» را در تابستان 1968 منتشر کرد. این کتاب شامل هشت پاکت بذر است که پشت هر کدامشان شعری چاپ شده و همگی در پاکتی کوچک بستهبندی شده اند. «لطفا این کتاب را بکارید» به صورت رایگان بین مردم توزیع میشد.
فرش شاهانهی سنبل
تصمیم گرفتهام دردنیایی زندگی کنم كه آنجا
كتابها تبدیل شدهاند به هزاران باغ
با كودكانی که بازی میكنند در باغها
و یاد میگیرند
رفتار نجیب روییدنیهای سبز را
آخه من فکر میکنم زندگی بیشتر از اونکه تراژدی باشه کمدیه ( از جنس کمدیهای وودی آلن )
"من میدونم اینجوری میشه"
"من از قبل میدونستم"
"دیدی همونی که من گفتم شد"
"یقین کن اینجوریه"
" من میدونم طرف اینجور آدمیه"
وای از اون موقعیکه 2 تا کتاب(حداکثر) هم در این زمینه خونده باشیم
یا 2 تا جلسه رفته باشیم یا یکی دو تا آشنای ریش بلند داشته باشیم، دیگه خدا رو بنده نمیشیم
فکر میکنیم هم میتونیم راجع به اتفاقات پیش پیش و اظهار نظر کنیم هم راجع به رفتار آینده آدمها.
چرا یاد نمیگیریم واقعی زندگی کنیم( حداقل بیشتر مطالعه کنیم)
امان از جو گیری....
آخه مگه توانائیهای شخص هم شد ملاک انتخاب!!!
اگه یه کم وقت میذاشتن و قانون اساسی مترقیه بعضی کشورها رو میخوندن میفهمیدن که نباید بذارن یه آدم از اقلیت رئیس جمهور بشه (مثل ایران که یه کلیمی ، یه مسیحی یا زرتشت یا حتی یه مسلمون سنی مذهب نمیتونه رئیس جمهور بشه!!)